ساقی نبور باده بر افروز جام ما....مطرب بیا که کار جهان شد به کام ما ..... ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم......ای بی خبر ز لذت شراب مدام ما......هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق..... ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
جرعه ای از شراب عشق
  • پست الکترونیک
  • صفحه اصلی
  • وبلاگ قبلیم
  • شناسنامه
  • در یاهو
  • شبی پروانگان در میهمانی طالب شمع شدند، قرار شد تا یکی از پروانگان از شمع برای دیگران خبر آورد، پروانه اول به سمت شمع رفت و از دور به تماشای نور و حرارت آن نشست و بازگشت ، اما صاحب نظر جمع گفت تو از شمع خبر نداری ، پروانه دوم به شمع نزدیکتر شد ، اما صاحب نظر به او هم گفت تو نیز  از شمع خبر نداری ، تا اینکه پروانه سوم درحالی که مستِ مست شده بود به سمت شمع رفت و روی آن نشست، با آن آتش گرفت و هم رنگ آن شد ، صاحب نظر رو به جمع گفت :
                                           گفت این پروانه در کار است و بس .... کس چه داند این خبردار است و بس
                                                  آن که شد هم بی خبر هم بی اثر ..... از میان جمله او دارد خبر
    اما راه رسیدن به شمع که راه آسانی نیست ! هست؟
                                                                      
    *******************
    داستان پروانه چهارم ، داستان غریبی است ، داستان پروانه ای که از همان کودکی برای در کنار شمع سوختن تمرین کرده بود ، آنگونه که گویا برای همین به دنیا آمده بود . اما روز میهمانی پروانگان، صاحب نظر سرنوشت دیگری برای پروانه چهارم رقم زد . قرار شد پروانه چهارم برای آنکه در کنار شمع بسوزد ، کاری برای شمع انجام دهد. وه که چه لحظه ی عاشقانه ای است آن هنگام که معشوق از عاشق چیزی بخواهد ! پروانه ای که همه ی آرزوی این سالهایش جان دادن در کنار شمع است، را که از آب آوردن برای خیمه گاه هراسی نیست ، هست ؟! پروانه راهی ، راه رسیدن به شمع شد .
    وقتی مشک خود را پر از وفای به معشوق کرد ، گرمای شمع را بیش از هر زمان دیگر حس می کرد ، در وجودش شور شوقی به پا شده بود . رو به سوی خیمه گاه کرد. حال از دور نور شمع را نیز می دید ، هر قدمی که بر می داشت گرمای شمع در وجودش بیشتر می شد. کم کم مانند پروانه سوم مست شمع شد، آنقدر مست که، قطع شدن بال راستش را حس نکرد . پروانه ای که سالها برای رسیدن به شمع تمرین کرده بود را یک بال هم می توانست به مطلوب برساند ، حرارات شمع در وجودش چنان غوغا کرده بود که قطع بال دوم  نیز او را باز نداشت. پروانه بی بال و مست رو به سوی شمع می رفت.               
                                      
    اگر که تشنه کامم از باده ی تو مستم ..... چه غم اگر جدا شد از عشق تو دو دستم




    چون عشق بازی پروانه با شمع کامل شد ، صاحب نظر این بار مدرک وفاداری پروانه را هدف گرفت ، شور شوق عاشق را نشانه رفت ، آرزوی سالیان دراز عباس را قصد کرد . و امان از آن لحظه که وفای عاشق به معشوق بر باد برود! عباس همان عاشق و شیدای شمع،رو از شمع بر گرداند . راه دیگری در پیش گرفت اما این بار هم قدم که بر می داشت بیشتر آتش می گرفت .داستان عجیبی است داستان پروانه چهارم ، پروانه شمع شد و شمع پروانه ، گویا قرار بود عباس در کنار حسین بسوزد اما اتفاق دیگری افتاد ، پروانه آنقدر شرمنده شده بود که حسین در کنار او آتش گرفت ..... صاحب نظر  که این صحنه های عاشقانه را آفریده بود ،  آرزوی پروانه ی سوخته را طور دیگری پاسخ داد : بیا مرا کمک کن ای آشنا به دردم ....... که دور مادر تو پروانه سان به گردم
                                                               
    *******************
    می دانید چیست ؟! اصلا قرار نیست ما ، همه مثل پروانه سوم به شمع  برسیم ، اگر دستمان خالی شد اگر توان رسیدن به شمع را هم نداشتیم ، فقط کافی است کمی شرمنده معشوق باشیم ، آن وقت خواهید دید که این شمع است که به سراغمان می آید .


    جا دارد از خجالت عاشق اگر بمیرد .... به دست خالی من معشوق بوسه گیرد



    محمد ::: چهارشنبه 19/10/1386::: ساعت 11:52 صبح


    گفتم : بیست شده ام 
    گفت
    : راضی هستی ؟
    گفتم
    : چرا نباشم ، نمره ای شدم که "همه" دوست داشتند بشوند.
    گفت : کل شی هالک الا وجهه ! ... بهترین نمره کلاستان چند بود؟!
    گفتم
    : من بودم ! من 20 شدم ، مگر بالاتر از 20 هم نمره ای هست ؟!
    گفت : نمره ی تو نمره ای بود که همه از آن راضی بودند . بهتر از این نیز همیشه هست .
    گفتم : کدام نمره ؟!
    گفت : نمره ای که در آن ذره ای از رضایت " همه " نباشد .
    گفتم : نمره ای که در آن رضایت همه نباشد؟! احتمالا باید بدترین نمره کلاس باشد!!!
    گفت : باید سخت ترین نمره کلاس باشد .
    گفتم : سخت ترین نمره ؟! تا انجا که من می دانم همیشه سه حالت خوب بد و متوسط وجود داشته است !
    گفت : همیشه حالت دیگری نیز بود. اگر در نمره ی تو عدالت رعایت نمی شد جز کدام دسته بودی؟!
    با تمسخر گفتم : دسته سخت ترین ها.
    گفت : فرض کنیم تو بهترین دانش آموز کلاس بودی اما با تو به نا حق برخورد می کردند. آن موقع چه کار می کردی ؟
    گفتم
    : خب واضح است ، حقم را می گرفتم .
    گفت : و اگر نتوانستی ؟!
    گفتم : شکایت می کردم . به هر شکل که شده از طریق یک مقام بالاتر حقم را می گرفتم .
    گفت : حق و عدالت کلمات فوق العاده ای است اما زیبا تر از آن نیز هست .
    گفتم : خنده دار است! احتمالا زیباتر از عدالت که منظور توست ، همان بی عدالتی ست.
    گفت : پست تر از عدالت نه ، حرف از برتر از عدالت بود


    ***************************


    ..... اوج ظهر زمانی است که قدم زدن ولو چند گام در آن ، انسان را تشنه می کند چه برسد به آنکه در کربلا باشی و سه روز آب را بر رویت بسته باشند ، اما حسین با این حال اگر سالها هم آبی ننوشیده باشد ، تشنگی را از یاد می برد ... نه پای رفتن برای او مانده است نه قدرت ماندن ! وقتی علی اکبر را راهی می کرد ، خودش آمد او را از بین خیل زنان حرم که دوره اش کرده بودند، بیرون کشید ، به او که پاهایش سست شده بود قدرت داد ، اما حال چه کسی می توانست او را از نگاه های زینب برهاند؟! هر قدمی که به سمت اسب بر می داشت. صدای زینب که سعی می کرد آرام اشک بریزد ، بلند تر می شد ، چرخی می زد زینب را نگاهی می کرد و به سمت اسب قدم بر می داشت ....


    کل یوم عاشورا


    سوار بر اسب که شد ، چند گامی با اسب به سمت میدان رفت و چشم در چشم آفتاب دوخت تا آخرین سخنان خود را با مقدر کننده این واقعه در میان بگذارد ... همه کائنات جمع بودند تا سرنوشت خود را در یابند. حسین جان چه می خواهی بگویی ؟! می خواهی از این قوم پیش یگانه معشوقت شکایت کنی ؟ می خواهی این قوم را نفرین کنی که نباید با زینت دوش پیامبر این گونه رفتار می کردند؟! شاید هم می خواهی که خدا همین جا قیامت را برپا کند؟! آنان که حق و حقانیتش را دیدند اینگونه رفتار کردند وای به حال آنان که تو را نخواهند دید . حسین جان از عدالت خدا سوال داری ؟ مگر تو بهترین بنده اش نبودی ! ، آیا این ها هدیه خداوند به بهترین بنده اش است؟!


    حسین چشم در چشم آفتاب ، لبان خشکیده اش را بر هم زد تا سخنی بگوید ، اما مگر پیچش فریاد های علی اکبر ، دست پا زدن اصغر و مشک پاره ی عباس در ذهن او امان سخن گفتن می داد؟! و اگر همه اینها هم نبود، همین اشک های زینب کافی بود تا هر سخنوری را خاموش کند . بغض حسین با حلقه زدن اشک در چشمش شکست و اجازه سخن به او نداد .... باید آخرین سخنانش را با خدایش می گفت، فرصت دیگری نبود، پس بار دیگر تمام عزم خود را جمع کرد، چشم در چشم آفتاب ، لبان خشکیده اش را آرام بر هم زد .... وحشت از سخن او همه ی مخلوقات را در بر گرفت . ملائک، به لبان حسین خیره شده بودند که حسین چه خواهد گفت؟! ...حسین آرام لب به سخن گشود : الهی رضا به رضاک
    و برتر از عدالت همین بود


    یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه



    محمد ::: چهارشنبه 21/9/1386::: ساعت 11:49 صبح


    معشوق به عاشق گفت چه قیمتی را برای عشقت می دهی ، عاشق گفت همه چیزم را ، معشوق گفت فرزند برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است فرزند کوچکت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است جوان برومندت را می خواهم عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت زینبت را ، تمام زندگیت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم. معشوق گفت لبخند رضای خودم را به تو بخشیدم !


    ***************


    همه شهر دور او را حلقه زده بودند ، و هر کس قیمتی می گفت و کنار می رفت و نفر بعد سعی می کرد قیمتی بیش از او بگوید ، سر و صدای تعیین قیمت،  تمام شهر را  پر کرده بود ، یکی از میان جمع فریاد می زد دو کیسه طلا دیگری می گفت چهار کیسه طلا یکی می گفت هم وزن او را طلا می دهم قیمت گذاری ادامه داشت ، تا اینکه پیرزنی از راه رسید و دلش ، حسرت او کرد ، در میان های هوی مردم فریاد زد دو کلاف نخ! جمعیت متعجب با تمسخر به سوی او بازگشت ، پیرزن گفت : هر چه گشتم بیش از این در خانه ام نبود برای خرید یوسف بدهم ، تمام زندگی ام همین است! ... یوسف را فروختند ، نه به دو کلاف نخ بلکه به قیمت تمام زندگی پیرزن ، چون او گرانترین قیمت را گفت.




    ****************


     گفتم لبخند رضایت را به من هم می فروشی ، لبخند زدی ، گفتی چه داری؟ گفتم من نیز تمام زندگیم را برای لبخندت می دهم ، لبخند زدی گفتی : از تو این همه نمی خواهم فقط عاشق من باش تا راه را بیابی و گم نشوی گفتم عاشقت هستم ، راه را نیز یافته ام ، لبخند زدی ..... چندی گذشت ،راه را گم کردم و در بیراهه ها، عشق به تو را نیز فراموش کردم . گفتم کمکم کن ، لبخند زدی، مرا به راه بازگرداندی .... اما چه فایده ؟! گفتم ای کاش در همان بیراهه ها عذابم می کردی، گفتم شیرینی عذابت برایم آسان تر بود، چون بعد از آن امید به لبخند رضایتت داشتم ، گفتم مرا بازگرداندی که به من بگویی چقدر ضعیف و حقیرم!  گفتم:قبول، من حتی آن دو کلاف را هم ندارم ! من برای خرید لبخند رضایتت از خودم هیچ ندارم، هیچ!! لبخند زدی و گفتی از تو فقط همین را می خواستم تمام زندگی تو همین بود . 



    محمد ::: چهارشنبه 10/5/1386::: ساعت 1:0 صبح

    >>درباره وبلاگ<<
    جرعه ای  از شراب عشق
    محمد[10]
    گاهی، مدت زیادی طول می کشه تا آدم بعضی حرفها را بفهمه. بعضی وقتها چند سال ، گاهی یک عمر و گاهی حتی بیش از یک عمر ....... ایهالناس بابا بخدا، خدا عاشقمونه ، خدا دوستمون داره چرا نمی فهمیم؟!!

    >>نماز عشق <<

    >>قلم عشق<<

    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>نوای عشق<<

    >>لینک دوستان<<

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    نام:

    ایمیل: